محمود بن على خواجوى كرمانى
89
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
184 [ بر سر كوى عشق بازاريست ] ح بر سر كوى عشق بازاريست * كه رخى همچو زر به ديناريست دل پرخون بسى بدست آيد * زانكه قصّاب كوچه دلداريست نخرد هيچكس دلى بجوى * بنگر اى خواجه كاين چه بازاريست بر سر چارسوى خطّه عشق * رو به هر سو كه آورى داريست سر كه هست از براى پاىانداز * بر سر دوش عاشقان باريست يوسف مصر را بجان عزيز * بر سر هر رهى خريداريست زلف را گر سرت نهد بر پاى * برمكش زانكه او سيهكاريست غمزه را پند ده كه غمّازيست * طرّه را بند نه كه طرّاريست آنكه خواجو ازو پريشانست * زلف آشفته كار عيّاريست 185 [ ترا كه طرّهء مشكين و خط زنگاريست ] ح ترا كه طرّهء مشكين و خط زنگاريست * چه غم ز چهرهء زرد و سرشك گلناريست فغان ز مردم چشمت كه خون جانم ريخت * چه مردميست كه در عين مردمآزاريست از آن دو چشم تواناى ناتوان عجبست * كه خون خستهدلانش غذاى بيماريست بيا كه در غم هجر تو كار ديدهء من * ز شوق لعل روان بر قدت گهرباريست ندانم اين نفس روحبخش جانپرور * نسيم زلف تو يا بوى مشك تاتاريست شنيدهام كه ز زر كارها چو زر گردد * مرا چو زر نبود چاره ناله و زاريست بحضرتى كه شهان را مجال گفتن نيست * چه جاى زارى سرگشتگان بازاريست مده بدست سر زلف دوست خواجو دل * كه كار سنبل هندوى او سيهكاريست چنين كه طرهء او را شكسته مىبينى * به زير هر سر مويش هزار طرّاريست 186 [ جان من جان مرا چون ضرر از بيماريست ] ح جان من جان مرا چون ضرر از بيماريست * نظرى كن كه بجانم خطر از بيماريست حال من نرگس بيمار تو داند ز آن رو * كه در او همچو دل من اثر از بيماريست هر طبيبى كه علاج دل بيمار كند * تو مپندار كه او را خبر از بيماريست